|
کفش با بهانه بوش، سوژه داغی شد!
کفش از تعامل با گاندی تا حکومت علوی و حکومت نبوی! کفش خبرنگاری که کفش را رو به سوی آقایان بوش و نوری مالکی، حواله کرده بود هر چند هدف را بوش قرار داده بود اما برای ما بهانه شده بود تا داستان راستان کفش را دوباره بازسازی کنیم! ... در یادداشتهای ما نیز کفش در دوران المپیک آلمان و کفش پیرمردی که کفش«جِر» گرفته خویش را از پای خودش درآورده بود و به رییس مجلس هفتم نشان می داد، دیده شده بود! دیرینه کفش، در مورد گاندی را باید جالب دانست؛ و اتفاقا می توان آن را نشانه همه سو نگری آن بزرگ مرد دانست. اما دیرینه کفش را در حکومت علوی نیز با خطاب به ابن عباس، می توان تماشاگه رازی دراز برای والیان و حاکمان بدانیم! در ایران نیز آقای حداد عادل در زمان ریاست مجلس خودش، آخرین یاد را از کفش آفرید! اما در رسانه ها، به آن کم پرداخته شد؛ شاید همانند برخی چیزهای ناقابل دیگر؛ البته برخی چیزها نیز بیش از اندازه، پرداخته می شود! ... شاید نیز خسروان، خودشان نیکوتر و یا نیکوترین را می دانند! و اما داستان راستان کفش حتی در زمان پیامبر نیز دیرینه دارد: در اتومبیل، به رادیو گوش می کردم ... سخنرانی مرحوم محمد تقی فلسفی را گذاشته بود ... داستان ها و نکته های با نمکی را با گوشه پراندن به حکومت شاهنشاهی، دنبال می کرد ... او گفت: پیامبر روزی به مسجد آمده بود؛ اما در بازگشت از مسجد، کفش خویش را نیافت ... در مسیر بازگشت، به ابوهریره رسید که به خوردن مشغول بود ... پیامبر پرسید چه می خوری؟ ابوهریره گفت: دارم کفش شما را می خورم ... پیامبر دوباره پرسید: کفش من؟! چگونه؟! ابوهریره گفت: دیدم این مرد، خرمای خوبی آورده و من هم دلم خواسته بود؛ اما پولش را نداشتم؛ تا آنکه آمدم کفش شما را در گرو و رهن گذاشتم تا بتوانم خرید خرما را داشته باشم ... اینجا بود که ابوهریره، چنین ادامه داد: پیامبر خدا می توان پول خرمای من را بدهی تا گرو که کفش شما باشد آزاد شود ... آورده اند که پیامبر نیز بسیار خندید ... مردم چنین می توانستند با حاکم جامعه خودشان، شوخی کنند؛ و بخندند! در داستان المپیک دوره پیشین که در آلمان بوده نیز داستان بزرگترین کفش که از سوی یک چینی، طراحی شده بود و همچنین یکی از بازیگران ایرانی که دارای کفش ورزشی مناسب نبود تا بپوشد(کوچکتر بود) نیز جلوه کفش را با همه دیرینه های دور آن می بینیم! رندی گفت: اینطور نبوده که خبرنگار عراقی، تیزهوشی داشته باشد که به کفش بیندیشد! برای آنکه پیش از این عراقی، وبلاگ ایرانی ما نیز به پتانسیل نهفته در کفش، حساس شده بود؛ اما گوش شنوایی نبود که نبود! رندی که خاطرات دوران آش خوری سربازان را در خاطرات خویش داشته بود، داستان کفش را چنین باز نویسی کرد که شاید با داستان گاندی، بی شباهت نباشد: سربازان که در دوران آموزشی، روزگار را می گذرانند تلخی و شرینی فراوانی را نیز می آفرینند؛ و یا همراه می آورند؛ و یا می نویسند ... روزی بود و روزگاری که یکی به سربازان آش خور گفته بود: آقایان! ... این چه کاریه که زرنگی خودتان را به کار نمی گیرید تا پوتین های خودتان را اشتباهی نپوشید؟! ... اما آنکه زرنگه، می تواند پوتین های خودش و حتی دیگران را نیز پاسداری کند! البته مشکل را نباید همین دانست! چون که گروهی که یک لنگه از پوتین دیگران را می پوشند با آنکه از خودش نیز یک لنگه را جا می اندازد سختی و تلخی می آفریند! چون هر دو سوی برنده نسبی یک لنگه و بازنده نسبی یک لنگه، هم خودش و هم دیگری را به زحمت می اندازد! اما خوش به حال زیرکانی که هر دو لنگه دیگری را با هم می برند! ... چنانچه برای خودش، تناسب باشد باید گفت مشکلی را برای خوش که نیافرید! بلکه ... داستان راستان کفش گاندی را نیز در آدرس زیر ببینید: http://tabnak.ir/pages/index.php http://tabnak.ir/pages/?cid=29649 http://tabnak.ir/pages/?cid=29750
|